تبليغاتX
سیمین جون (از عشق به نفرت رسیدم)
سوختم و سوختم و ساختم هر چی داشتم به پات باختم کاش تو را از روز اول مثل امروز می شناختم

با سلام خدمت همه دوستای گلم من دیگه قصد ندارم این وبلاگ را آپ کنم . اون دیگه از دل من بیرون رفته چرا باید هر روز اسمش را ببینم و یاد گذشته های تلخو شیرین و البته آموزنده بیفتم. می خوام از این به بعد به جای اینکه اسم اون بیاد جولوی چشمم خودم را ببینم اسم خودم روی وبم باشه. شما واقعا توی این مدتی که من دلشکسته بودم تنهام نذاشتین و برام دوستای خوبی بودین نمی دونم چه جوری تشکر کنم ازتون خواهش می کنم که به وب جدیدم سر  بزنید و از این به بعدد منتظر آپ شدن اون وبلاگ باشین به جای سیمین جون آدرس وبم هم اینه :
http://mohamadblitz.blogfa.com/

تنهام نذارینا منتظر اولین نظرتون هستما تا پیوندای جدیدمو د کنم .

سیمین با همه بدی و خوبی برای همیشه یاد و خاطرت از دلم بیرون می ره و هیچ وقت نمی بخشمت به خاطر بازی ای که با من کردی

قابل توجه همه دوستان که خبرش رسیده که سیمین خانوم از اینجا رونده از اونجا مونده شده به خاطر کسی که به من خیانت کرده بود به هم خورده اینم عاقبت آدمی که تمع می کنه و خیانت حقته............................

محمدبلیتز (http://mohamadblitz.blogfa.com/) منتظر شماست حتما بیاینا منتظرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 20:55  توسط محمدرضا  | 

با سلام . امیدوارم حال همتون حوب باشه

روز زن را بهمه خانوم ها تبریک می گم و برای همه آرزوی سلامتی و تندرستی دارم . همچنین این روز را به همه مادرامون که تاحالا زحمات بسیاری کشیدن تبریک میگم و از خدا براشون آرزوی تدرستی و خوشی  مقفرت دارم.

تقدیم به مادرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 17:57  توسط محمدرضا  | 

غم ها و بدبختیا که تمومی نداره چقدر قشنگه که در اوج شکستن خدا را شکر کرد و به امید روز کمکش موند . امروز فردا سالها بعد آخر عمر یا شایدم تو این دنیا هیچ وقت... ولی به من فکر میکنم حکمتی توشه و این بیت زیبالپ کلاممه: گر خدا ز حکمت ببندد دری ز رحمت باز کند در دیگری . خدا کنه که واقعا اینجوری باشه و یه روزی دستمو بگیره. هر چی فکر می کنم که چرا اون زمانی که بیخدا بودم موفق تر بودم ولی حالا که پاک پاکم انقدر شکست خرده نمی تونم دلیلش را بفهمم . البته یه نشانه هایی می بینم که احساس می کنم ممکنه اون اتفاق ها و اون افراد فرشته نجاتم باشند و روزی دستم را بگیرند و از مرداب شکست مرا بیرون رانند . بازم به امید خدام . همونی که بعد از توبه منو عاشق خودش کرد و عوضم کرد اگه اون عشق دروغین کلی لطمه روحی بهم زد عوضش دیگه اشتباهای قبلمو تکرارا نمی کنم و به آدمی که ارزششو نداره دل نمی بندم و عشق به خدا در دلم هست همیشه و ایمانم بهش تقویت شده. امیدوارم به زودی به سراغ بندش بیاد و کمکش کنه اینم یه شعر زیبا از کارای رضا صادقی که حرف دل منه تقدیم به همه دوستای گلم :

زندگی را دوست دارم با تمام بد بیاری عاشقی  را دوست دارم با تمام بیقراری

من میخوام اشک را بفهمم وقتی از چشمام میریزه تنهایی گرچه کشندس باسه من خیلی عزیزه

تو کتاب نوشته عاشق خیلی تنها خیلی خستس جای بارون بهاری روی ابرای شکستس

اما من میگم یه عاشق همه ی دنیا را داره همه چترها را باید بست وقتی آسمون می باره

نون عشق را می خورم منت نونوا ندارم سینه سوخته عاشقم با کسی دعوا ندارم

توی دنیایی که گرگ و برگی تو ذاتشه من میخوام خودم باشم با کسی کاری ندارم

دعام کنید بچه ها تو شرایط روحیه خوبی نیستم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 14:26  توسط محمدرضا  | 

یک روز زندگیم :

بازم از خواب بلند شدم خستم هنوز می خوام بازم بخوابم ولی دیره باید به کارام برسم آخه کاری هم ندارم کدوم کار ؟ خونه همون جوریه هنوز سرم را با آهنگ گرم می کنم ای بابا ! اینا هم که همش عشق و عاشقیه برای اوناییه که جفتن نه من که..بگذریم . بزنیم بیرون از خونه ای بابا هیچ فرق نکرده خیابانا دلگیر و تکراری همه جا همونجوریه نگاه ها هم روز به روز بیگانه تر میشه . موقع باشگاهه حال تمرین نیست تا مسابقه چیزی نمونده آخه با کدوم روحیه؟با کدوم انگیزه؟ واقعا نمی دونم چرا هیچ نگاهی منتظر دیدارم نیست ؟ هیچ دستی منتظر گرفتن دستام نیست و هیچ محبت و دوست داشتنی نمی بینم خدایا انصافه آخه این؟؟؟ تنهام نذار امیدم به تو هست فقط

اگه باز از روزگار دلت گرفت لحظه ها ثانیه ها ابری شدن بیا با من

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 16:43  توسط محمدرضا  | 

غربت  من  هر چی که هست  از با تو بودن بهتره   

                                                             آخره      خط      زندگی      این     نفسهای    آخره

وقتی دارم با هر نفس از این و اون دلگیر می شم

                                                              وقتی  با  یه  زخم زبون از این زمونه سیر  می شم

این    آخر    راهه    دیگه    باید   که   تنها   بمیرم

                                                             تنها  تو  اوج  بی  کسی  تو  اوج  قربت  آروم  بگیرم

باید    برم    باید    برم    باید   که   بی   تو   بپرم

                                                             وای  که  چه  سنگین  می  زنه  این  نفسای  آخرم

سکوت   من   نشانه   رضایتم   نیست  می  دونی

                                                             گلایه   هام  را  می تونه   از  توی  چشمام  بخونی

بگو   آخه   جرمم   چیه  که  باید  این  جو ر  بسوزم

                                                             هیچی    نگم   داد   نزنم   لبام   را  رو  هم  بدوزم

در   بدره  غزل   فروش   منم    که   گیتار    می زنم 

                                                            با  هر  یاد  از عشقت  انگار من خودم را دار می  زنم

نفرین به من نفرین به تو نفرین به بخت و سر نوشت

                                                           نفرین به اون نگاه که عشقتو  تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من نفرین به تو نفرین به عشق من و تو

                                                            مثال     بودن     من     و     اون     دل     سیاه    تو

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 19:31  توسط محمدرضا  | 

تنهایی برام خیلی سخته البته بیشتر از تنهایی بلاتکلیف بودن چون اگه بدونم برای من نیست به هیچ دختری دل نمی بندم چون تنها آدمی که دیدم مثل خودمه اونی که دچار مشکل بزرگی شده و هنوز شکستی که از عشق قبلیش خورده را قبول نکرده و نمی تونه بپذیره مثل چند وقت پیش خودم درست درکش می کنم چون خودمم این دوران را داشتم . من منتظرشم و اگر هم نیاد سراغ کسی نی رم دعام کنید که بتونم داشته باشمش . اون عشق را درک می کنه و تو غمش کلی عذاب کشیده و اشک ریخته ارزش این آدم برای من خیلی زیاده به همین دلیله که من فقط اون را می خوام

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایی نداره

این شعر را تقدیم می کنم به اونی که منتظرم تا تنها گوشه جشمی بهم نشون بده تا همه ام مال او شود و تنها فکرم او کسیکه یه عمر گشتم تا پیداش کنم یه عاشق واقعی...

----

این روزا سنگینه سرت دور و درازه سفرت

هوای ما را نداری شلوغ شده دور و ورت

باست شدم مثل همه یه سایه ی مجسمه

از جون دنیا چی میخوای کجای دنیا مبهمه

هر چی میگم مال منی ساز مخالف می زنی

---

عشق را گرفته  تفرقه سفر می ری بی بدرقه

تکلیف رویاهام چی شد دست تو بود بی دقدقه

عاشقی که اما نداره جنون که هاشا نداره

از همشون عاشق ترم این دیگه دعوا نداره

آسون نمی شه تورو داشت باید پیشت ستاره کاشت

ماه را باید از آسمون تو تاق چشم تو گذاشت

من از تو دل نمی کنم عاشقترینشون منم

ساز مخالف را بزن من ولی دم نمی زنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 10:43  توسط محمدرضا  | 

بالاخره دل را به دریا زدم و رفتم حرف دلم را بهش زدم چون می دونستم مثل خودمه اما افسوس که مثل خودمه اون الان مثل یک ماه پیشه منه و تمام فکر و ذکرش کسیه که داستان عشقشون تموم شده ولی هزاز برابر از خود من یکدنده تر و لجوج تر بهش حق میدم چون خودم تا همین یک ماه پیش اینجوری بودم  و درکش برام کار راحتیه . من نخواستم خیانت را ببینم نخواستم حقیقت را بشنوم وقتی مستقیم تو چشام نگاه می کرد ومی گفت ازت متنفرم همش دروغ بوده .... می گفتم خواب می بینم و هیچ کسی نتونست منو تغییر بده اگه خدا کمکم نکرده بود بازم قرص می خوردم و بالاخره کار خودم را تموم می کردم و لی خدا بهم فهموند عمر دست ما نیست و تا شقایق هست باید زندگی کرد  وقتی چشمام را بروی دنیا باز کردم دیدم اون رویای شیرین که تموم شده همش یه خواب کوتاه بود و حالا من موندم و یه دنیا غسه با یه دل شکسته ... و لی راه درست را انتخاب کردم روز از نو روزی از نو . از نو و از صفر شروع کردم توبه ای که برای سیمین کرده بودم را نشکستم و نگهش داشتم هنوزم پاکم ولی نه برای اون  بلکه برای خودم  و  قولی که به خدا  دادم . می دونید الان تازه فهمیدم که کنار اومدن با کسی مثل من چقدر سخته ولی حداقل من می دونم دلش چقدر پاکه که اینجوری عاشقه . امیدوارم که روزی حقیقت را بفهمه و قبل از اینکه از غسه خوردن کار دست خودش بده بیاد توی دنیای من و نگذارم جفتمون اشتباهای قبل را بکنیم تا همیشه به عشق خوش با شیم و همدیگرا دوست داشته باشیم . بچه ها ازتون ممنونم که به حرفام گوش میدین و سرتون را درد میارم رعام کنید که بتونم این آدم را همیشه کنارم داشته باشم و گرمای دستاش به زندگیم زیبایی بده اون مثل خودمه ذات و مرامش همونیه که میخوامش اگه اون نشد من تنها خواهم ماند و سراغ هیشکی نمی رم

تا کی میخوای بشینی به پاش بسوزی تا کی میخوای بشینی چش به در بدوزی

در پی پیدا پیدا کردن کسی برو که فقط واسه خودت بخواد تو رو

---عشق ۲ حرفی قشنگ ترین شعریه که شنیدم این چند بیتش منو دیوونه میکنه تقدیم میکنم به اونی که منتظرشم ---

همیشه خسته از روزای برفی عشق پریشون شده دو حرفی

گفته بودم اگه دلت گرفتس کنج دلم جا باسه دلت هست

شاید دلت خواست و پاهات نیومئ یا شایدم دلت باهات نیومد

هر چی که بود بذار که گفته باشم هر جا که دلت هست منم باهاشم

گفته باشم هنوزم اگه دلت گرفتس بیا که کنج دلم جا باسه دلت هست

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 18:8  توسط محمدرضا  | 

سلام دوستای گل و عزیزم ازتون خیلی ممنونم که توی این مدت اومدین و بهم سر زدین من مرتب چک می کردم نظراتتونو ولی از قصر آپ نمی کردم تا ببینم کسی بعد از ۸ خرداد ازم خبری میگیره یا نه که دیدم شماها دنیای معرفتین خیلی خوبین بچه ها واقعا شرمندم کردین . من از این به بعد دیگه دهر چند روز یه بار یه مطلب قشنگ در وبلاگ قرار می دهم تا استفاده کیند . به همتونم سر می زنم و ازتون تشکر می کنم .من از هفته بعد دیگه هر روز آپم

 محمد جدید دیگه به کسی فکر نمی کنه که سر تا پا دروغ دو رویی هوس ریا بی معرفتی  و خیانته مخمد جدید فقط به ورزش و قهرمانیش فکر می کنه و بیشتر زمان روز را به این کار اختساس میده و برای آرامش روهش به وبلاگهای شما عزیزان سر می زنه  تا ارامش بگیره . در مورد عشق جدید هم یه تصمیمایی دارم خدا بزرگه ببینیم چی میشه .یک دنیا ازتون متشکرم که تو این مدت تنهام نذاشتین ایشالا که جبران کنم همتون مثل خواهر و برادرام هستین و بهتون افتخار می کنم .

امشب دیگه آخرین شب برای خوندن امشب دیگه آخرین شب برای موندن

اما  وعده  دیدار  ما  کنج  دلاتون          قربونه  نگاه  مهربون  و  با  سفاتون

از یاد نبرین که مشکی رنگ عشقه (نه برای اینکه تیره و تار باشه برای اینکه یه رنگ باشه و از اون بالاتر رنگی نباشه)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 21:50  توسط محمدرضا  | 

تولد تنهايي

پس از هفده سال عمر پوچ عشق به جونم افتاد و زندگيم را قشنگ كرد . براي اولين بار كسيو ديدم كه براي من اشك ميريزه دعا مي كنه سرشو روي شونه هام ميذاره و گرماي وجودش بهم يك دنيا اميد ميده . روز به روز قشنگ تر شد تا جايي كه جز او باي من زيبا نبود ولي افسوس . كمتر از شش روز ديگه (هشتم خرداد) روز تولدمه . قشنگ ترين هديه و تبريك براي من جمله دوست دارم اون بود ولي الان من ديگه هيچ جايي براي اون ندارم . زماني متوجه اين قضيه شدم كه هوس جاش را با عشق عوض كرده بود و من حكم يك عروسك اسباب بازي را براش داشتم تا هر وقت ميخواد منو ببوسه بقلم كنه كنارم باشه و ... انقدري دير متوجه شدم كه همه گذشتم با اون يك دروغ بزرگ بود. خيانت هوس ترس  افكار اون را كاملا عوض كردن طوري كه من ديگه براش بي ارزش شدم و ازم متنفر شد . من از هيچ كاري دريق نكردم تا نگهش دارم جوري حودم را پيشش كوچيك كردم و به پاش افتادم كه ديگه از من پيش اون نه غروري نه احترامي نه شخصيتي و نه ارزشي باقي مونده. تو عمرم هيچ وقت انقدر خار و ذليل نشدم  اينها فقط براي اين بود كه دوسش داشتم و ميمردم براش . الان درست 21 روزه كه نديدمش و ممكنه ديگه هيچ وقت من نبينمش چيزي كه خيلي ازش مي ترسم . اون كاري كرد كه به جاي عشق تنفر را توي تنم كاشت . خنده داره اگه بگم با اينكه خار و ذليلم كرد و اينهمه بهم بد كرد و با اينكه نفرينش كردم هنوزم دوسش دارم و نمي تونم بهش فكر نكنم . شبا توي خوابمه و تا صبح جلوي چشمامه هر جاي اين شهر كه ميرم يه خاطره باهاش دارم تنها يادگاريش توي اتاق جلوي چشممه آهنگايي كه گوش ميدم(يگانه چاوشي بنيامين و ...) همشون دارن حرفاي دلم را ميزنن و خلاسه هر كاري ميكنم از زندگيم نميره بيرون ولي اون منو از زندگيش كرده بيرون انگار نه انگار كه يه انسانم و دل دارم مثل يه شئ بي ارزش منو انداخته بيرون از زندگيش . اي كاش تولدي داشتم همراه با او و در ميانمان عشق بود ولي افسوس كه ديگه نمي خواد منو ببينه و اون دنياي شيرين به يه رويا تبديل شده و كابوس هاي شبانه و فكر و خيال در طول شبانه روز جاش را گرفته . نا سپاس نيستم خدايا خيلي بزرگي اميدم به خودته اونو به باور بسون و جواب اين عشق پاك را اونجوري كه بايد بده نه به ناحق دل من را شكستن. خدايا عاشقان را با درد عشق آشنا كن . من چند روز ديه وارد سن 19 سالگي ميشم دوشنبه تولدمه هيچ كسي نيست كه بهم بگه دوست دارم عزيزم يعني اوني كه بايد اينكار را بكنه نمي خواد كه بكنه چون دلش جاي ديگه گيره و قيد من را براي هميشه زده . خدايا من اون را از تو ميخوام توبه نمي شكنم و منتظرم تا نشانه اي از او ببينم كمكم كن . كاش روز ميلادم اينقدر غمگين نبود و تنهايي و دل عمگين جاش را به سرور و شادي ميداد ولي افسوس فرشته نجاتم .....

هميشه منتظرشم  و اميدوارم قبل از اينكه توي قلبم از بين بره برگرده چون هنوزم دوسش دارم و از خدا ميخوامش سيمين برگرد ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 14:0  توسط محمدرضا  | 

دوباره خزون اومد نم نم بارون ميزنه تو صورتم بوي خاك و نم كوچه ميگه هنوز ديوونتم

رعد و برق فهميده انگار زنديگم شده غم انگيز دستاي كيو گرفتي زيبر باروناي پائيز

ميخوام اينجا با تو باشم زير بارونها دوباره ولي افسس نه تو هستي نه ديگه بارون مي باره

خزونم داره ميره نموند برگي رو درختا من هنوز منتظرم توي جاده تك و تنها

ديگه بارون نميباره توي حاده پر از برفه به خدا يه آسمان و عشقت از يادم نرفته

ميخوام اينجا با تو باشم زير برف و با و بارون نيايي با خاطراتت سر ميذارم به بيابون

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:59  توسط محمدرضا  |